|
اینم از مجموعه دست نوشته های من تقدیم به شما:
پر ملال تر از همیشه
در امتداد پنجره ایستاده بودم و نظاره گر درختانی بودم که تنهاتر از همیشه بی حرکت
و ساکن قامت برافراشته اند و به انتظار صبح لحظه ها می شمارند.
ستارگان بالاتر در آسمان زیر نگاههای من به جنبش واداشته می شوند.
همه چیز آرام،همه جا سکوت،همه تاریکی،همه ظلمت،آخر هیچ کسی نیست
که به تنهایی پر ملال من سرکی چند؛ دوستانه زند.
آه خدایا به سکوت پر ملال من در سیاهی شب هیچ شبرویی نیست.
خسته ام،جایی ندارم، وامانده از خویش، بی تحمل، اشکها جاری
می سازم تو گویی زه آب دیدگان خویش را می گشایم.
غم غربت،ملال روزگار، تو ببین که با دل نازک من آه!، چه کرد.
بارها گفتم با دل خود با زمانه تو چه کردی؟ که این چنین پر و پال تو را
بشکست پرو بالی که هر روز در گستره ی آسمان خود نمایی می کردو
هوش از دل مرغکان عاشق می ربود.
شاید این بار که در امتداد پنجره ایستادم به راز سکوت درختان در ظلمت
شب پی ببرم اما در این دیار باز هم چیزی نیست؛ چون اینجا
همه چیز آرام،همه جا سکوت،همه تاریکی،همه ظلمت!
 
|